شبها پر ستاره لحظه به لحظه امیدم بیشتر از گذشته می شود

نه حس تنهایی و نه دلتنگی مثل لحظه روییدن

و اینبار با تو متولد شدم با تو که در کنار منی

اینبار مثل گذشته ها کوچه باغهای برگ ریزان را تنهایی قدم نمی زنم

اینبار مثل گذشته ها با دلی شکسته از اینجا گذر نمی کنم

و روز میلادم به عشق تو می اید و به شوق بودن تو

یک سال دیگر هم از زندگی ام گذشت

هیچگاه برایم معنی ندارد

گذر عمر آنگاه که تو تمام عمر من هستی

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در دوشنبه سوم آذر 1393 و ساعت 0:57 [ عشق بی پایان ]

ﺁﺩﻣﻬﺎ "ﻣﻲ ﺁﻳﻨﺪ ﮔﺎﻫﻲﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﺕ ﻣﻲ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﮔﺎﻫﻲ ﺩﺭ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﺕ،

ﺁﻥ ﻫﺎ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﺕﻣﻲ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻫﻤﺴﻔﺮ ﻣﻲ ﺷﻮﻧﺪ

ﺁﻥ ﻫﺎ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﻃﺮﺕ ﻣﻲﻣﺎﻧﻨﺪ ﺗﺠﺮﺑه ای ﺑﺮﺍﻱ ﺳﻔﺮ" ﮔﺎﻫﻲ "ﺗﻠﺦ

ﮔﺎﻫﻲ "ﺷﻴﺮﻳﻦ ﮔﺎﻫﻲﺑﺎ ﻳﺎﺩﺷﺎﻥ"ﻟﺒﺨﻨﺪ" ﻣﻲ ﺯﻧﻲ

ﮔﺎﻫﻲ ﻳﺎﺩﺷﺎﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺍﺯ "لبانت" ﺑﺮﻣﻲ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﻣﺎ ﺗﻮ .....ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻥ

ﺑﻪ ﺗﻠﺦ ﺗﺮﻳﻦ ﺧﺎﻃﺮﻩﻫﺎﻳﺖ.. ﺣﺘﻲ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻫﻤﺴﻔﺮ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﺕ ﺑﺪﺍﻧﺪ

ﻫﺮﭼﻪ ﺑﻮﺩ؛ ﻫﺮﭼﻪ ﮔﺬﺷﺖ ﺗﻮﺭﺍ ﻣﺤﻜﻢ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻭ ﻫﺮﺭﻭﺯ

ﺑﺮﺍﻱ ﻛﻨﺎﺭ ﺍﻭ ﻗﺪﻡﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻦ، ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻣﻲ ﺁﻳﻨﺪ

ﻭ ﺍﻳﻦ ﺁﻣﺪﻥ ﺑﺎﻳﺪ ﺭﺥﺑﺪﻫﺪ ﺗﺎ ﺗﻮ ﺑﺪﺍﻧﻲ "ﺁﻣﺪﻥ" ﺭﺍﻫﻤﻪ ﺑﻠﺪﻧﺪ

ﺍﻳﻦ "ﻣﺎﻧﺪﻥ" ﺍﺳﺖ ﻛﻪ" ﻫﻨﺮ "ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫد 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در جمعه سی ام آبان 1393 و ساعت 0:57 [ عشق بی پایان ]
شب

دلم امشب صاف است

آسمان هم آرام

و هزاران فانوس

باد هم می آید

و نسیمی زیرک

سعی دارد که بفهماند شب

مظهر این همه تاریکی و دلتنگی نیست...

به گمانم فردا

روز خوبی باشد

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در دوشنبه بیست و یکم مهر 1393 و ساعت 0:9 [ عشق بی پایان ]


 

هميشه مي گريختم میان کلمات تکراری قدیمی و سرو صداهای بیهوده

از زمان می گریختم به درون خود سفر می کردم و دور می شدم

ناگهان چراغها و جاده سفید رنگ در مه شامگاهی فرو رفت

حالا دیگر وقت آن است که هم غرور؛ هم ترس و احتیاط را

کنار بگذارم

و سخاوت دستهای زیبایی که گل عشق را در باغچه زندگیم گاشت

 واژه قشنگ دوست داشتن و عاشق شدن را برایم تداعی کرد

 تمام لحظات زندگیم را به محاصره درآورد ، وباعث

شد من با تمام دلتنگی های سرزمین آرزوهایم وداع کنم

آمد و با آمدنش این شقایقهای قلبم دوباره جان گرفت و از

 دریایی معرفت و مهربانیش ستاره آسمان دلم را روشن کرد

 تا ناله های شبانه ام آرام بگیرد

و حالا من برایت قلبم این بزرگترین سرمایه ام را پیش کش تو

خواهم کرد تا بگویم

دوستت دارم عزیزم

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در سه شنبه دوم اردیبهشت 1393 و ساعت 0:4 [ عشق بی پایان ]

 

و آن زمان که عاشق مي شوي و مي داني که عشقي هست

و باور داري کسي که تو را دوست دارد و در آن شبهاي سرد و يخبندان با تو مي ماند

در آن لحظات مي فهمي دوست داشتن چقدر زيباست

و آن زمان که کسي در فراسوي خيال تو نيست

و تو تنهاي تنها در جاده هاي برهوت زندگي قدم مي زني

تنها اوست که به تو

آرامش خيال مي دهد

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در شنبه بیست و یکم دی 1392 و ساعت 19:30 [ عشق بی پایان ]