ﺁﺩﻣﻬﺎ "ﻣﻲ ﺁﻳﻨﺪ ﮔﺎﻫﻲﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﺕ ﻣﻲ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﮔﺎﻫﻲ ﺩﺭ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﺕ،

ﺁﻥ ﻫﺎ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﺕﻣﻲ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻫﻤﺴﻔﺮ ﻣﻲ ﺷﻮﻧﺪ

ﺁﻥ ﻫﺎ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﻃﺮﺕ ﻣﻲﻣﺎﻧﻨﺪ ﺗﺠﺮﺑه ای ﺑﺮﺍﻱ ﺳﻔﺮ" ﮔﺎﻫﻲ "ﺗﻠﺦ

ﮔﺎﻫﻲ "ﺷﻴﺮﻳﻦ ﮔﺎﻫﻲﺑﺎ ﻳﺎﺩﺷﺎﻥ"ﻟﺒﺨﻨﺪ" ﻣﻲ ﺯﻧﻲ

ﮔﺎﻫﻲ ﻳﺎﺩﺷﺎﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺍﺯ "لبانت" ﺑﺮﻣﻲ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﻣﺎ ﺗﻮ .....ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻥ

ﺑﻪ ﺗﻠﺦ ﺗﺮﻳﻦ ﺧﺎﻃﺮﻩﻫﺎﻳﺖ.. ﺣﺘﻲ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻫﻤﺴﻔﺮ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﺕ ﺑﺪﺍﻧﺪ

ﻫﺮﭼﻪ ﺑﻮﺩ؛ ﻫﺮﭼﻪ ﮔﺬﺷﺖ ﺗﻮﺭﺍ ﻣﺤﻜﻢ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻭ ﻫﺮﺭﻭﺯ

ﺑﺮﺍﻱ ﻛﻨﺎﺭ ﺍﻭ ﻗﺪﻡﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻦ، ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻣﻲ ﺁﻳﻨﺪ

ﻭ ﺍﻳﻦ ﺁﻣﺪﻥ ﺑﺎﻳﺪ ﺭﺥﺑﺪﻫﺪ ﺗﺎ ﺗﻮ ﺑﺪﺍﻧﻲ "ﺁﻣﺪﻥ" ﺭﺍﻫﻤﻪ ﺑﻠﺪﻧﺪ

ﺍﻳﻦ "ﻣﺎﻧﺪﻥ" ﺍﺳﺖ ﻛﻪ" ﻫﻨﺮ "ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫد 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در جمعه سی ام آبان 1393 و ساعت 0:57 [ عشق بی پایان ]
شب

دلم امشب صاف است

آسمان هم آرام

و هزاران فانوس

باد هم می آید

و نسیمی زیرک

سعی دارد که بفهماند شب

مظهر این همه تاریکی و دلتنگی نیست...

به گمانم فردا

روز خوبی باشد

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در دوشنبه بیست و یکم مهر 1393 و ساعت 0:9 [ عشق بی پایان ]


 

هميشه مي گريختم میان کلمات تکراری قدیمی و سرو صداهای بیهوده

از زمان می گریختم به درون خود سفر می کردم و دور می شدم

ناگهان چراغها و جاده سفید رنگ در مه شامگاهی فرو رفت

حالا دیگر وقت آن است که هم غرور؛ هم ترس و احتیاط را

کنار بگذارم

و سخاوت دستهای زیبایی که گل عشق را در باغچه زندگیم گاشت

 واژه قشنگ دوست داشتن و عاشق شدن را برایم تداعی کرد

 تمام لحظات زندگیم را به محاصره درآورد ، وباعث

شد من با تمام دلتنگی های سرزمین آرزوهایم وداع کنم

آمد و با آمدنش این شقایقهای قلبم دوباره جان گرفت و از

 دریایی معرفت و مهربانیش ستاره آسمان دلم را روشن کرد

 تا ناله های شبانه ام آرام بگیرد

و حالا من برایت قلبم این بزرگترین سرمایه ام را پیش کش تو

خواهم کرد تا بگویم

دوستت دارم عزیزم

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در سه شنبه دوم اردیبهشت 1393 و ساعت 0:4 [ عشق بی پایان ]

 

و آن زمان که عاشق مي شوي و مي داني که عشقي هست

و باور داري کسي که تو را دوست دارد و در آن شبهاي سرد و يخبندان با تو مي ماند

در آن لحظات مي فهمي دوست داشتن چقدر زيباست

و آن زمان که کسي در فراسوي خيال تو نيست

و تو تنهاي تنها در جاده هاي برهوت زندگي قدم مي زني

تنها اوست که به تو

آرامش خيال مي دهد

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در شنبه بیست و یکم دی 1392 و ساعت 19:30 [ عشق بی پایان ]

 

ساکت و ساده و سبک بود قاصدکی داشت می رفت

ناگهان صدای توجه اش را به خود جلب کرد

قاصدک نزدیگ پنجره شد و فرشته ای را دید

که در زیر لب زمزمه می کند

گفته بودي دلتنگي هايم را با قاصدک ها قسمت کنم

 تا به گوش تو برسانند

مي گفتي قاصدکها گوش شنوا  دارند

غم هايت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار

من اکنون صاحب دشتي قاصدکم

 اما مگر تو نمي دانستي قاصدکهاي خيس از اشک مي ميرند ؟؟؟؟

هرگاه قاصدکی بر بام دلت آشیان گرفت یادت باشد از او بپرسی

برای رساندن کدامین پیغام اینگونه بی تابی  است ...

 

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در جمعه پنجم مهر 1392 و ساعت 20:0 [ عشق بی پایان ]