|
پاییز آغاز دلتنگی هاست و شروع ریزش غم بار برگ درختان می خواهم تا آخر این شب سرد پاییزی سر به روی شا نه هایت بگذارم تا برای آخرین بار نگاهت کنم در این شب بارانی و سرد دلم شکسته است کاش این بغض بشکند در این شب چه معصومانه می گریم و می دانم که نمی توانم راز دل خود را به کسی بگویم دلم می گیرد وقتی مجبورم که غرور پنهان شده را درون سینه نگه دارم نمی دانم نمی دانم با این روح آشفته چه باید بکنم و من افسوس می خورم برای خاطره هایی که هر چند زیاد دور نیست ولی در گذر گاه بی رحمانه زمان بی رنگ می شود و اینک در این شب سرد پاییزی و بارانی شروعی باش برای پایان تنهایی هایم
|

به ظلمت شب خیره می شوم و به دور دستها می نگرم



