تبليغاتX
عشق بی پایان
بدون شرح

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در پنجشنبه هفتم آبان 1388 و ساعت 22:28 [ عشق بی پایان ]

 به ظلمت شب خیره می شوم و به دور دستها می نگرم
به ستاره کوچکی که به تنهایی در گوشه ای از سقف آسمان جا گرفته
.
مانند تو که در آسمان تاریک دلم درخشیدی
با این همه به دلم امید می دهم
ای آشنای دردم لب بگشا

من همانم که در طلب یک نگاه گذرا ازتو سکوت کردم
همان که وقتی به چشمانش زل زدی ارتعاش صدا نا خود آگاه

در گلویش خشک شد
آنزمان که انبوه اندو ه و غصه در دل کوچکم جاری بود

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 و ساعت 15:16 [ عشق بی پایان ]

شب فرا رسید و من به غروب آسمان که بر ساحل دریا طنین انداخته بود خیره شده بودم

گفته بودن که نگاه کردن به غروب خورشید در کنار ساحل دریا لذت خاصی دارد

گفته بودند نگاه کردن به دریا و در دل دعا کردن دعاها را بر آورده می کند

و در کنار این سکوت

من به آسمان و دریای خروشان نگاه می کردم

آیا آرزوی داشتم ؟؟؟

آیا خواسته ای بود که بخوام از ته آرزو کنم ؟؟؟

و تمام شب در این افکار به سیاهی شب خیره شدم

تمام شب برای ستایش

گوش به صدای شبنم دادم

تمام شب برای پرستش پاکی ها دعا کردم

و تمام شب به خود شب غبطه خوردم

به سکوتش !!!

به سیاهیش!!!

به زیبایش!!!

و به عشق پاکش!!!

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 و ساعت 17:49 [ عشق بی پایان ]

 

دل شکسته و تنها راهی کوچه های خاکستری دلتنگی شدم

و قدمهای لرزانم را با کفشهای چاک خورده فراق به کوچه های سرد

و تاریک غم گذاشته بودم

زیر باران آسمان مرا تنگ درآغوش گرفته بود

دلم تنگ بود تنگ

اما میان این همه انجماد هنوز سینه ام می تپید

تمام جاده دلم پر شده بود از برگهای خشکیده و غروبی غم انگیز

چه سکوت مرکباری

و صدای برگهایی که بوسه مرک

کالبد بی جانم را نقش زمین می کرد

و این خزان هدیه ای تا ابد به من داد

و آن قاصدکی بود که تنها شکوفه مهربانی میان من و اوست

دستانم را به قاصدک سپردم

دستهای پاییزی خزان و سردم را

اما خزان سرد تر از آنی بود که

گرمای مهربانی مرا باور کند

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در جمعه شانزدهم مرداد 1388 و ساعت 11:13 [ عشق بی پایان ]

 

براي من يك لحظه با تو بودن كافي بود

تا شب ها خواب به چشمان من نيايد

گمان مي كردم 

لبخند تو براي من مانند بوي خوشي است

كه به همان زودي كه مي آيد٬ مي رود

كه روزي به آينه خيره شدم

و تو را در آن ديدم

كار از كار گذشته بودبراي اينكه تنهايم نگذاري

چه سخت غرورم را شكستم

چشمان نمناكم را به تو نشان دادم

ولي براي تو كه دريا را در نگاهت جا داده اي

اين اشكها به حساب نمي آيد

رفتي و تنهايم گذاشتي

چه راحت دلم را شكستي

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 و ساعت 22:42 [ عشق بی پایان ]