خاطره

 

در تنهایی خودم از پنجره کوتاه زندگی به بیابان های بی مجنون می نگرم 

که در زیر نم نم باران آهسته دور و دور تر می شدی تا در تاریکی شب محو شوی

به چشمان زیبایت نگاه کردم و در خیالات خودم در این نم باران شعری نوشتم

آسمان آبی و رویایی و زیباست ولی نفسم می گیرد

وقتی از شوق تو دنیای من اینگونه شده

خنده دار است شاید

ولی اینگونه مرا دست خدایت مسپار

به تمام لحظاتت سوکند رسم دنیا این چنین نیست .

 

 

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در پنجشنبه یکم مرداد ۱۳۹۴ و ساعت 17:56 [ عشق بی پایان ]

 

به هوای تو آمدم دوباره سری به قلبم بزنم ، به هوای تو آمدم تا دوباره از احساسم بنویسم


تا بنویسم شعری دیگری، ورق بزنم دفتر عشق و خاطراتم را و بنویسم از حسم


چه روزهایی را پشت سر گذاشتم ، چه لحظه هایی را در زندگی ام سپری کردم

 

شاید عاشقانه هایم از یاد رفته باشند ، شاید این دفتر عشق بوی  کهنه بودن بدهد

 

 اما آنچه سالهاست از آن نوشته ام حسی است که همیشه در قلبم خواهد ماند ،


به هوای تو آمدم تا بگویم بیش از گذشته عاشقت هستم ،

 

 تا بگویم آن عشق رویاها هنوز هم حقیقتی است که در قلبم عاشقانه می تپد


نیاز به آرامش داشتم ، نیاز به سکوتی داشتم که با آمدنش در

 

خلوت قلبم حال مرا دگرگون کند.

 

 تا بتوانم از حسی بنویسم که در قلب من و همه عاشقان وجود دارد .

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در جمعه دوازدهم تیر ۱۳۹۴ و ساعت 9:41 [ عشق بی پایان ]

روزگاری بود که هیچ رهگذری از سرزمین عشق من عبور نمی کرد

روزگاری بود که هیچ ستاره ای در آسمان قلبم نمی درخشید

تنهایی بود و تنهایی!!!

و می گذراندم خاطراتم را با فصلهای بی بهار

و می گذراندم روزهایم را با بی قراری و انتظار

تا روزی که آمدی روزی که من حتی فکرش را هم نمی کردم

روز بارانی

بارانی که با صدای نم نم خود با صدای تپشهای قلب من یکی شد

صدای نم نم باران و صدای تپشهای قلب من همه با هم

نوایی عاشقانه را صدا می زدند

در این هوای بارانی غرق شدم در خاطرات

خاطره های همیشه ماندگاری که، در دلم می تپد

و با هر قطره باران که بر زمین می ریزد خاطره ای از ذهن من می گذرد

ببار ای باران عشق من !!! ببار و پر از طراوت کن سرزمین قلبم را

و اینک که باران تمام شد تو در کنار منی ،در کنار شعرهای بارانی من

و من با همان احساس دیروز دوباره می نویسم از فصلهای گذشته خویش

ببار !!ببار !! ببار ای نم نم دلگیر باران من

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۳ و ساعت 0:21 [ عشق بی پایان ]

شبها پر ستاره لحظه به لحظه امیدم بیشتر از گذشته می شود

نه حس تنهایی و نه دلتنگی مثل لحظه روییدن

و اینبار با تو متولد شدم با تو که در کنار منی

اینبار مثل گذشته ها کوچه باغهای برگ ریزان را تنهایی قدم نمی زنم

اینبار مثل گذشته ها با دلی شکسته از اینجا گذر نمی کنم

و روز میلادم به عشق تو می اید و به شوق بودن تو

یک سال دیگر هم از زندگی ام گذشت

هیچگاه برایم معنی ندارد

گذر عمر آنگاه که تو تمام عمر من هستی

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در دوشنبه سوم آذر ۱۳۹۳ و ساعت 0:57 [ عشق بی پایان ]

ﺁﺩﻣﻬﺎ "ﻣﻲ ﺁﻳﻨﺪ ﮔﺎﻫﻲﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﺕ ﻣﻲ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﮔﺎﻫﻲ ﺩﺭ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﺕ،

ﺁﻥ ﻫﺎ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﺕﻣﻲ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻫﻤﺴﻔﺮ ﻣﻲ ﺷﻮﻧﺪ

ﺁﻥ ﻫﺎ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﻃﺮﺕ ﻣﻲﻣﺎﻧﻨﺪ ﺗﺠﺮﺑه ای ﺑﺮﺍﻱ ﺳﻔﺮ" ﮔﺎﻫﻲ "ﺗﻠﺦ

ﮔﺎﻫﻲ "ﺷﻴﺮﻳﻦ ﮔﺎﻫﻲﺑﺎ ﻳﺎﺩﺷﺎﻥ"ﻟﺒﺨﻨﺪ" ﻣﻲ ﺯﻧﻲ

ﮔﺎﻫﻲ ﻳﺎﺩﺷﺎﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺍﺯ "لبانت" ﺑﺮﻣﻲ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﻣﺎ ﺗﻮ .....ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻥ

ﺑﻪ ﺗﻠﺦ ﺗﺮﻳﻦ ﺧﺎﻃﺮﻩﻫﺎﻳﺖ.. ﺣﺘﻲ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻫﻤﺴﻔﺮ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﺕ ﺑﺪﺍﻧﺪ

ﻫﺮﭼﻪ ﺑﻮﺩ؛ ﻫﺮﭼﻪ ﮔﺬﺷﺖ ﺗﻮﺭﺍ ﻣﺤﻜﻢ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻭ ﻫﺮﺭﻭﺯ

ﺑﺮﺍﻱ ﻛﻨﺎﺭ ﺍﻭ ﻗﺪﻡﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻦ، ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻣﻲ ﺁﻳﻨﺪ

ﻭ ﺍﻳﻦ ﺁﻣﺪﻥ ﺑﺎﻳﺪ ﺭﺥﺑﺪﻫﺪ ﺗﺎ ﺗﻮ ﺑﺪﺍﻧﻲ "ﺁﻣﺪﻥ" ﺭﺍﻫﻤﻪ ﺑﻠﺪﻧﺪ

ﺍﻳﻦ "ﻣﺎﻧﺪﻥ" ﺍﺳﺖ ﻛﻪ" ﻫﻨﺮ "ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫد 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در جمعه سی ام آبان ۱۳۹۳ و ساعت 0:57 [ عشق بی پایان ]