روزگاری بود که هیچ رهگذری از سرزمین عشق من عبور نمی کرد

روزگاری بود که هیچ ستاره ای در آسمان قلبم نمی درخشید

تنهایی بود و تنهایی!!!

و می گذراندم خاطراتم را با فصلهای بی بهار

و می گذراندم روزهایم را با بی قراری و انتظار

تا روزی که آمدی روزی که من حتی فکرش را هم نمی کردم

روز بارانی

بارانی که با صدای نم نم خود با صدای تپشهای قلب من یکی شد

صدای نم نم باران و صدای تپشهای قلب من همه با هم

نوایی عاشقانه را صدا می زدند

در این هوای بارانی غرق شدم در خاطرات

خاطره های همیشه ماندگاری که، در دلم می تپد

و با هر قطره باران که بر زمین می ریزد خاطره ای از ذهن من می گذرد

ببار ای باران عشق من !!! ببار و پر از طراوت کن سرزمین قلبم را

و اینک که باران تمام شد تو در کنار منی ،در کنار شعرهای بارانی من

و من با همان احساس دیروز دوباره می نویسم از فصلهای گذشته خویش

ببار !!ببار !! ببار ای نم نم دلگیر باران من

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393 و ساعت 0:21 [ عشق بی پایان ]

شبها پر ستاره لحظه به لحظه امیدم بیشتر از گذشته می شود

نه حس تنهایی و نه دلتنگی مثل لحظه روییدن

و اینبار با تو متولد شدم با تو که در کنار منی

اینبار مثل گذشته ها کوچه باغهای برگ ریزان را تنهایی قدم نمی زنم

اینبار مثل گذشته ها با دلی شکسته از اینجا گذر نمی کنم

و روز میلادم به عشق تو می اید و به شوق بودن تو

یک سال دیگر هم از زندگی ام گذشت

هیچگاه برایم معنی ندارد

گذر عمر آنگاه که تو تمام عمر من هستی

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در دوشنبه سوم آذر 1393 و ساعت 0:57 [ عشق بی پایان ]

ﺁﺩﻣﻬﺎ "ﻣﻲ ﺁﻳﻨﺪ ﮔﺎﻫﻲﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﺕ ﻣﻲ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﮔﺎﻫﻲ ﺩﺭ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﺕ،

ﺁﻥ ﻫﺎ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﺕﻣﻲ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻫﻤﺴﻔﺮ ﻣﻲ ﺷﻮﻧﺪ

ﺁﻥ ﻫﺎ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﻃﺮﺕ ﻣﻲﻣﺎﻧﻨﺪ ﺗﺠﺮﺑه ای ﺑﺮﺍﻱ ﺳﻔﺮ" ﮔﺎﻫﻲ "ﺗﻠﺦ

ﮔﺎﻫﻲ "ﺷﻴﺮﻳﻦ ﮔﺎﻫﻲﺑﺎ ﻳﺎﺩﺷﺎﻥ"ﻟﺒﺨﻨﺪ" ﻣﻲ ﺯﻧﻲ

ﮔﺎﻫﻲ ﻳﺎﺩﺷﺎﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺍﺯ "لبانت" ﺑﺮﻣﻲ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﻣﺎ ﺗﻮ .....ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻥ

ﺑﻪ ﺗﻠﺦ ﺗﺮﻳﻦ ﺧﺎﻃﺮﻩﻫﺎﻳﺖ.. ﺣﺘﻲ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻫﻤﺴﻔﺮ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﺕ ﺑﺪﺍﻧﺪ

ﻫﺮﭼﻪ ﺑﻮﺩ؛ ﻫﺮﭼﻪ ﮔﺬﺷﺖ ﺗﻮﺭﺍ ﻣﺤﻜﻢ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻭ ﻫﺮﺭﻭﺯ

ﺑﺮﺍﻱ ﻛﻨﺎﺭ ﺍﻭ ﻗﺪﻡﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻦ، ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻣﻲ ﺁﻳﻨﺪ

ﻭ ﺍﻳﻦ ﺁﻣﺪﻥ ﺑﺎﻳﺪ ﺭﺥﺑﺪﻫﺪ ﺗﺎ ﺗﻮ ﺑﺪﺍﻧﻲ "ﺁﻣﺪﻥ" ﺭﺍﻫﻤﻪ ﺑﻠﺪﻧﺪ

ﺍﻳﻦ "ﻣﺎﻧﺪﻥ" ﺍﺳﺖ ﻛﻪ" ﻫﻨﺮ "ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫد 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در جمعه سی ام آبان 1393 و ساعت 0:57 [ عشق بی پایان ]
شب

دلم امشب صاف است

آسمان هم آرام

و هزاران فانوس

باد هم می آید

و نسیمی زیرک

سعی دارد که بفهماند شب

مظهر این همه تاریکی و دلتنگی نیست...

به گمانم فردا

روز خوبی باشد

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در دوشنبه بیست و یکم مهر 1393 و ساعت 0:9 [ عشق بی پایان ]


 

هميشه مي گريختم میان کلمات تکراری قدیمی و سرو صداهای بیهوده

از زمان می گریختم به درون خود سفر می کردم و دور می شدم

ناگهان چراغها و جاده سفید رنگ در مه شامگاهی فرو رفت

حالا دیگر وقت آن است که هم غرور؛ هم ترس و احتیاط را

کنار بگذارم

و سخاوت دستهای زیبایی که گل عشق را در باغچه زندگیم گاشت

 واژه قشنگ دوست داشتن و عاشق شدن را برایم تداعی کرد

 تمام لحظات زندگیم را به محاصره درآورد ، وباعث

شد من با تمام دلتنگی های سرزمین آرزوهایم وداع کنم

آمد و با آمدنش این شقایقهای قلبم دوباره جان گرفت و از

 دریایی معرفت و مهربانیش ستاره آسمان دلم را روشن کرد

 تا ناله های شبانه ام آرام بگیرد

و حالا من برایت قلبم این بزرگترین سرمایه ام را پیش کش تو

خواهم کرد تا بگویم

دوستت دارم عزیزم

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در سه شنبه دوم اردیبهشت 1393 و ساعت 0:4 [ عشق بی پایان ]