|
آسمان تاریک است ماه هم می تابد حوض ما یخ کرده گویی او در خواب است من و تنهای خویش هر دو مان هم دردیم شبها تا سحر نامه ها سر کردیم من ز دست غمها او زدست تنها گاش هنگام سحررهرویی می آمد گاش تنهای من لحظه ای تنها بود تا برایم خورشید لحظه ای پیدا بود
دو ردیفی از نسترن سبز میآویزم و درون حوضش که به تنهای این قلب من است از قرمزی خون دلم دو حزین ماهی خوش رنگ رها خواهم ساخت و کنار حوضش که از اندیشه من زرد شده شاخه ای گل زیبای روز سرخ و هماهنگ به او قفسی بی بدنه اما با همه سادگیش یک زندان و درون زندان بلبلی خواهم داشت که با آواز همان بلبل شیدا ساعتی یا که زمانی چندین نرم و آهسته به خود می غلتم زکنار چشمم نم نم اشگ که جاوید تریت یاد خداست فرو میافتد و من اندیشه کنان یاد آن عشق یا آن عاشقی و مهجوری و سپس تنهای
|



