|
اتاقی کوچک و تاریک که پشت کرده به آفتاب
پنجره ای رو به کوچه ای تنگ و دراز و نگاهی به انتهای کوچه
نگاهی تلخ گونه های پر از اشک و پنجره ای شسته شده با
قطرات باران یادی از دقایق قبل و دستهای سرد و تنی بی رمق
رفت و نگاهش به خم انتهای آسمان بود روحش از من دور گشت
سبکبال و بی صدا و معصوم از همه کوچه های آسمان گذشت
آسمان غرید و گریست.....
گریست ....
و ردپایش از کوچه آسمان پاک گشت
ولی در دلم ، فکرم , زندگی ام تا ابد جاوید ماند
شب شد و چراغ شعله نیافروخت
اتاق کوچک و تاریک بود
رسول
|
نوشته شده توسط rasool:s در جمعه چهاردهم مرداد ۱۴۰۱ و ساعت 11:40
[ عشق بی پایان
]
|
|