|

تو از طلوع مهتاب در رویاهای شبانه من پا گذاشتی
ومن رد ردپاهایت را سبز کردم وبه نگاهت رنگ نقره ای پاشیدم
تا در شب مهتابی رویا هایم ماندگار شوی
دریچه قلبم را به سویت گشودم و تک تک باغ های خزان زده اش را
با عطر دل انگیزوجودت بهاری کردم
تو از عشق گفتی و من آسمان تاریک رویاهایم را
از ستاره های طلایی رنگ عشقت مزین کردم
تو از آرزوها گفتی و من از جنس ابریشم نگاهت
قصری از آرزو ساختم
تو از دغدغه ها گفتی و من نگاه مهتابی تو را
تنها دغدغه تک تک لحظه های عمرم قرار دادم
تو از دلخوشی ها گفتی و من همه دلخوشی های قلب بی قرارم را
در وجود تو خلاصه کردم
تو از انتظار گفتی و من قول دادم تا آخرین ضربان قلبم،
به انتظارت بنشینم
تو از غروب دلتنگی گفتی و من گفتم تنها خودم طلوع شادیهایت می شوم
پس تو بمان و تنها بهانه زندگیم باش
و تک شعرهای عاشقانه دفتر رویاهایم
در تک تک لحظه هایم سبز باش و هم نفسم
دراین شبهای تاریک وتنهایی
رسول
|