سایه نیمرنگ شامگاهان اندک اندک بر دامن تپه ها گسترده شده

چراغ ها روشن شده اند جاده ی سفید رنگ در مه شامگاهی فر رفته

حالا دیگر وقتی است که هم غرور و هم ترس و احتیاط را کنار بگذارم

دلتنگ میشوم وقتی خط به خط خاطره های بهار را مرور میکنم

می خواهد  خاطره هایی که همه رنگ حضور.رنگ بی رنگی دارد

 ترانه ی بهار را در کوچه پس کوچه های پاییز زمزمه  می کنم

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در دوشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۱ و ساعت 22:12 [ عشق بی پایان ]

 
تو از طلوع مهتاب در رویاهای شبانه من پا گذاشتی

ومن رد ردپاهایت را سبز کردم وبه نگاهت رنگ نقره ای پاشیدم

 تا در شب مهتابی  رویا هایم ماندگار شوی

دریچه قلبم را به سویت گشودم و تک تک باغ های خزان زده اش را

 با عطر دل انگیزوجودت بهاری کردم 

تو از عشق گفتی و من آسمان تاریک رویاهایم  را

 از ستاره های طلایی رنگ عشقت مزین کردم

تو از آرزوها گفتی و من از جنس ابریشم نگاهت

 قصری از آرزو ساختم

تو از دغدغه ها گفتی و من نگاه مهتابی تو را

 تنها دغدغه تک تک لحظه های عمرم قرار دادم

تو از دلخوشی ها گفتی و من همه دلخوشی های قلب بی قرارم را

 در وجود تو خلاصه کردم

تو از انتظار گفتی و من قول دادم تا آخرین ضربان قلبم،

 به انتظارت بنشینم

تو از غروب دلتنگی گفتی و من گفتم تنها خودم طلوع شادیهایت می شوم

پس تو بمان و تنها بهانه زندگیم باش

 و تک شعرهای  عاشقانه دفتر رویاهایم

در تک تک لحظه هایم سبز باش و هم نفسم

 دراین  شبهای تاریک وتنهایی  

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در دوشنبه ششم آذر ۱۳۹۱ و ساعت 23:1 [ عشق بی پایان ]