| بیوفایی و باز هم ... |
|
در حال رفتن مرا ندیدی زمانی من داشتم درد دل می کردم دلم یک خیال راحت می خواست در کنج همین اتاق کوچک وقتی سهم من از با تو بودن فقط حسرت نگاهش بود تو نفهمیدی چه در دل من می گذرد و برای من چه بودی وقتی شبها از فکر و یاد تو نمی خوابیدم تو کجا بودی ؟؟؟ تا بوده همین بوده سهم من از عشق و دوست داشتن تنها فریادی بوده که مدتهاست پشت حنجره ام اسیر است نمیدانی درونم چیست و هرگز هم نخواهی فهمید. |
|+|
نوشته شده توسط rasool:s در سه شنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۸ و ساعت 18:13
[ عشق بی پایان
]

