|
قسم به ماهی های قرمزی که در غریبترین تـُنگ ها زندگی می کنندبه گلها آفتاب گردان که همیشه دلتنگ نورند....دلم برای نگاه تو تنگ شده به کبوتران قسم به بادبادک هایی که ناگهان در سینه آسمان گم می شوند, دلم کودکانه برایت پر می زند... مهربانم چه وقتها که دوست داشتم با تو زیر اولین باران بهاروزیر اولین برف زمستان در پیاده رو شهر قدم بزنم و با غرور تو را به گنجشک ها نشان دهم... چه غروبها که دوست داشتم کنار پنجره بنشینم و به شوق آمدنت بی تابانه آجرهای دیوار کوچه را بشمارم و زیر لب برایت دعا کنم... هرچند کوتاه بر گونه هایم بنشانی, گاهی به پروانه ها قاصدک ها آینه ها و ابرها التماس کردم که پیغام مرا به تو برسانند... هر روز عکس تو را پیش رویم میگذارم, اشکهایم را برایت ترجمه میکنم, سفر عاشقانه شمع را برایت شرح میدهم , از جدایی ها میگویم و لای دفتر خاطراتم پنهان می کنم,نگاه کن دنیا به سرعت از مقابل من عبور می کند... پس کی میخواهی دستهای تشنه ام را به برکه های مهربانی ببری؟ من گرمتر از تابستان و پر حرارت تر از شقایق ها من مواج تر از آن رودم که قرار است هزار سال بعد در سیاره ای دور جاری شود,من از همه سایه ها به تو نزدیکترم....... |


