ساکت و ساده و سبک بود قاصدکی داشت می رفت

ناگهان صدای توجه اش را به خود جلب کرد

قاصدک نزدیگ پنجره شد و فرشته ای را دید

که در زیر لب زمزمه می کند

گفته بودي دلتنگي هايم را با قاصدک ها قسمت کنم

 تا به گوش تو برسانند

مي گفتي قاصدکها گوش شنوا  دارند

غم هايت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار

من اکنون صاحب دشتي قاصدکم

 اما مگر تو نمي دانستي قاصدکهاي خيس از اشک مي ميرند ؟؟؟؟

هرگاه قاصدکی بر بام دلت آشیان گرفت یادت باشد از او بپرسی

برای رساندن کدامین پیغام اینگونه بی تابی  است ...

 

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در جمعه پنجم مهر ۱۳۹۲ و ساعت 20:0 [ عشق بی پایان ]