|
ُ آن زمان که زندگی جان می گیردمن به آسمان ارغوانی رنگ می نگرم ُ و زندگی را آنچنان پوچ می پندارم ُ تا مرگ رابا اشتیاق تمام طلب کنم ُ من مدتهاست از مرگ هراسی ندارم من به بیداری نور در لابه لای ژرفای سرزمین های افسون شده ُ که در فضایی بیکران مشهور می شود نخواهم نگریست و من معنای نور را درنخواهم یافت ُ مگر با نگریستن به چشمان او ُ چراکه نور از چشمانش سرچشمه می گیرد ُ و رنگهای هستی را جز در او نمی جویم ُ باران زاییده ی حس های تحسین آمیز اوست ُ و هوا را از نفسهایش تنفس خواهم کرد ُ هوایی به زلالی او و نه هوای پوسیده ی مصدود را ُ و من به پاس واحترام گرانبهاترین هدیه رابا لبهایم به اوارزانی می دارم ُ تا اومرا تا انتهای ابدیت به یاد آورد وعشق را دروجود نامرئی ام بدَمد ُ آری من با صدایی طنین انداز به او خواهم گفت دوستت دارم
|


