خاطرات

تقصیرخودم بود، نمیخواستم دلت اسیر من بشه

از همان لحظه اون احساس کردم

تو همه زندگی من هستی

من آنقدر تنهایی ام را صدا کردم که

دیگر آن هم به حال من گریه نمی کند

همه چی از یه لبخند ساده شروع شد،

از نگاهی شروع شد که قلبم رو به تپش انداخت

و حال قلبم می تپد بدون صدا

چون یاد گرفته ام عشق تنها یه قصه است

گاهی به این دل شکسته هم سری بزن

و قدم هایت را با من همراه کن

و با چشمهای زیبایت نگاهی به این دفتر پر

از درد بینداز هر چند که این نگاه از راه دور باشد .

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در سه شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۱ و ساعت 11:12 [ عشق بی پایان ]