|
باران می بارید و من خیس خیس در زیر قطره هایش نشسته بودم در قطراتی که بر روی گونه هام نشسته بود تو را یافتم قطره بارانی که بر روی چشمانم نشسته بود ، قطره ای پر از مهر ومحبت احساس کردم قطره ای اشک ، از چشمانم سرازیر شده ! اما آن یک قطره باران بود ، قطره بارانی که مرا عاشق کرد.... قطراتی که از چشمانم سرازیر می شد بوی باران میداد ! گویا یکی از آن قطره های اشک ، همان قطره بارانی بود که در چشمانم نشسته بود! چشمانم را به آسمان دوختم ، در میان شاخه های درختی که تو در زیر آن نشسته بودی و چشمان خیست را به من دوخته بودی... تو بودی که اشک میریختی و قطره های اشکت همراه با باران بر گونه های من می ریخت آن زمان بود که عاشق باران شدم ، عاشق تو و لحظه های بارانی .... که از چشمانت همچون قطره ای باران بر گونه هایم چکیده بود
رسول
|
نوشته شده توسط rasool:s در چهارشنبه یکم آذر ۱۴۰۲ و ساعت 8:28
[ عشق بی پایان
]
|
|