|
عابری بودم کنار جوی آبی رهگذر آرام غرق در بستر افکار و رویاهای ناب زیر لب با خود چنین می گفتم فکر من ذهن من درگیر عشق هیچ کس نیست وقتی بر عابران دیگر نظر کردم بر خودم فکرم نگاهم آفرین گفتم و با لیدم به خود که چقدر عاقلانه زیستم من به دور از دردسرهای جوانی ناگهان تا به خود آمدم سایه ای همراه من میرفت هر کجا می ایستادم تا ببینم کیست هیچ کس را نمی دیدم فریاد از خود بر آوردم که کیستی تو ............!دیدم که هیچ کس نیست آرام به راه خود خزیدم و پیش خود گفتم که خیالی بیش نیست آه ! که چه خوش خیال بودم چون سایه همچنان در پی من بود گر چه منه مغرور او را نمی دیدم ..........اما؟؟؟؟؟؟ صبح دیگر باز از جای برخواستم ناگهان دیدم که دیگر سایه با من نیست هراسان بانگ فریاد سر دادم ..................... صدای دل انگیز از میان بوته ها برخواست دیگر از این غرور کاذبت بر خود نبال هر چه که در فکر توست از خودت برانی در پیت آید عشق را اما هرگز نران از خود چون آن دل نازک است و بر نمی گردد سالها باید بمانی در فراغش تا بسوزی زین آتشی که در قلب خود روشن نمودی تا بدانی قدر عشق را با چشمان گریان در پاسخش گفتم رخ نشان ده تا ببینم کیستی ؟؟ گفت رخ نمیخواهد درونت را بجوی گفتم اما صدایت آشناست گفت آری ای سایه سالهاست که در کنارت بی صداست |


