کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروک و ویران را

 

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم

 

و من چون شمع می سوزم و دیگر هیچ از من نمی ماند

 

و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم درون کلبه تنهای خویش

 

اما کسی حال غمگین مرا نمی پرسد

 

و من دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارم

 

درون سینه پر جوش خویش که کسی حال مرا نمی فهمد

 

و من چون تک درخت زرد پاییزم که هر دم با نسیمی می شود برگی جدا از او

 

و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در یکشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۸۶ و ساعت 16:24 [ عشق بی پایان ]