|
چه ظالمانه تنها شدم چه ظالمانه آمدند شکستند و رفتند دیریست در پشت این حصار غمگین نشسته ام و فریادم فقط سکوت غم بود غربت بزرگترین درده دردی که هیچ وقت التیام پیدا نخواهد کرد تنها شدم تا از خودم بگریزم تا شاید زندگی را در تنهای ادامه دهم به انتهای شب که می رسم چیزی درونم انگار می میرد آرام آرام و خیالم کشیده می شود در این تاریکی غمگین نشسته ام و لب فرو بسته ام و در درون خود فریاد می زنم سهم من از شب شاید همان ستاره ای باشد که همیشه پنهان است تنهایم و اندوه شب آزرده ام می کند و از خود می پرسم آیا جای خالیت را ستاره ای پر خواهد کرد ؟؟ دیگر نم نم باران عاشقم نمی کند !و صدای باران که همیشه برایم دلنواز بود این روزها آزارم می دهد چون خیالم کشیده می شود دراین تاریکی عجب برفی می آید و من آوازم را در سیپیدی برف پنهان خواهم کرد |





