هر شب دلم می گیرد وجای خالی مهتاب را در آسمان می بینم

هر شب چشمانم از اشک خیس خیس می شود

وقتی به یاد گذشته ها می افتم دلم به درد می آید

به یاد آن شبهای  که زیر نور مهتاب با هم درد دل می کردیم

هر شب شمعی را می بینم که در کوشه ای از دلم خاموش می شود به یاد آن

شبهای که شمع دلم از نور عشق تو شعله ور بود

خواب از چشمانم  فراری است و کابوس می بینم

دستانم را به سوی آسمان بلند می کنم و آرزوی تو  را از خدای خویش می کنم

زمانی که به قاب عکس تو نگاه میکنم احساس آرامش می کنم

آرام آرام به خواب می روم

ولی ای کاش در زمان دلتنگی هایم تو کنارم باشی

تا.................................

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در جمعه پنجم مهر ۱۳۸۷ و ساعت 0:21 [ عشق بی پایان ]