نمی دانم اگر یک روز درون باغچه مان دستی تبر بر ریشه گلها نشاند یاد من هستی

نمی دانم اگر یک شب صدای زوزه سرما این خانه را همچون کور کند یا من هستی

هنوز حرفهای دلنشینت ترس را از قلب من خواهد زدود

من از آینده می ترسم از یک لحظه سر کردن بدون تو


در این خانه و در این دنیای پر وحشت هراسانم

دلم می خواهد این دستان سردم تا ابد در دست تو باشد

این دفترچه شعرم در این دنیا فقط همراه تو باشد

 

بین تنهای من تا دل تو فاصله ای است

که فقط لبخندت معنی فاصله را خواهد شست

کاش آن کس که احساس مرا دزدید و رفت خواب می دید

که من تنهایم

شاید آن وقت مرا میفهمید

شاید آن وقت به اندازه این فاصله ها

می خندید .....

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در پنجشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۸۷ و ساعت 21:43 [ عشق بی پایان ]