به ظلمت شب خیره می شوم و به دور دستها می نگرم
به ستاره کوچکی که به تنهایی در گوشه ای از سقف آسمان جا گرفته
.
مانند تو که در آسمان تاریک دلم درخشیدی
با این همه به دلم امید می دهم
ای آشنای دردم لب بگشا

من همانم که در طلب یک نگاه گذرا ازتو سکوت کردم
همان که وقتی به چشمانش زل زدی ارتعاش صدا نا خود آگاه

در گلویش خشک شد
آنزمان که انبوه اندو ه و غصه در دل کوچکم جاری بود

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در چهارشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۸۸ و ساعت 15:16 [ عشق بی پایان ]