با وجود اين همه زمان! صدای سکوتت می آید

تنهايم ....

و انده شب آزرده ام مي كند

ديگر از خيالت خسته ام و سهم من از تمام تو  

واژه اي جوهري است از نامت

كه ذهن سپيد كاغذ را سیاه می کند!

و حسرتي که بر دلم سخت سنگینی می کند

خسته ام از همه خسته ام از تو که رفتی نامردانه

وحال یادت ویرانم می کند و آوار می شود بر تمام لحظه هایم

و در این شب غریب گریه امانم را بریده

و امشب باز بی تو در این کوچه های تنگ و باریک قدم میزنم

تا شاید در بی برگشت ترین قصه دنیا بیابمت

و این است تقدیر من ........

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در شنبه بیستم آذر ۱۳۸۹ و ساعت 22:54 [ عشق بی پایان ]