|
و انده شب آزرده ام مي كند ديگر از خيالت خسته ام و سهم من از تمام تو واژه اي جوهري است از نامت كه ذهن سپيد كاغذ را سیاه می کند! و حسرتي که بر دلم سخت سنگینی می کند خسته ام از همه خسته ام از تو که رفتی نامردانه وحال یادت ویرانم می کند و آوار می شود بر تمام لحظه هایم و در این شب غریب گریه امانم را بریده و امشب باز بی تو در این کوچه های تنگ و باریک قدم میزنم تا شاید در بی برگشت ترین قصه دنیا بیابمت و این است تقدیر من ........ |


