به ظلمت شب خیره می شوم به دور دستها می نگرم

به ستاره کوچکی که به تنهایی در گوشه ای از سقف آسمان جا گرفته

چشمانم را بسته و به گذشته ام فکر می کنم

گذشته ای که ثانیه هایش لحظه های را تکرار می کنند که بر سرم آمده

ناتوان شده ام در برابر این روزها

تنهاییم هر روز پر رنگ تر می شود نمیدانم باید خوشحال باشم یا ناراحت

اینجا کسی برای حرف زدن نیست ولی دلم میخواست کسی بود

و می فهمید تنهایی چه دردی دارد

آرزو میکنم کاش خیال بودنت هم هرگز نبود

کاش نبودی

کاش نبودی تا من هر روز و هر لحظه احساس دلتنگی نکنم

چه سخت می گذرد بر من

دلم می خواهد پشت پا بزنم بر همه چیز

چقدر تنهاییم

تنهای تنها

 

                                      

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در جمعه دهم دی ۱۳۸۹ و ساعت 9:6 [ عشق بی پایان ]