رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در جمعه بیست و هفتم اسفند ۱۳۸۹ و ساعت 23:2 [ عشق بی پایان ]

 

ای مهمان ناخوانده قلبم آمدنت راخوب یادم هست بی صدا آمدی و در قلبم نشستی

اکنون تنها و سرگردانم

انگار تا دور دستها نشانی از روشنایی نیست

تو را دوباره بهانه می کنم و خاطره های با تو بودن که مرا به لب پنجره بارانی می کشاند.

در تمام فرصت های تنهائیم پی در پی نقش هایت را بر روی صحنه زندگی ام مرور می کنم

و از یاد نمی برم خاطره های با تو بودن را

بغضم را درون خودم پنهان می کنم نمی خوام بدانی ناراحتی ام را

و دلیل این سکوتم را

به لبخندی تلخ بسنده می کنم

و می دانم که تلخی اش را درک می کنی

و به یاد می آورم تو را در آغوش ...

و رفتنت را بی من

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در پنجشنبه پنجم اسفند ۱۳۸۹ و ساعت 0:4 [ عشق بی پایان ]