عشق بی پایان


در تنهایی خودم از پنجره کوتاه زندگیم
به چشمان زیبایت نگاه میکنم
ودر خیالات خودم شعری برایت می نویسم
قلبم پر شده از درد که در هر گوشه از آن کسی تیری به آن می زند
باوجود این همه درد در قلبم بسیار تنها رویایی دیدن شماست که نفس کشیدن را برایم آسان می‌کند
کاش می دانستی که چقدر نفس نفس کشیدن برایم سخت شده است
کاش می دانستی تمام این دردها را فقط به خاطر بودنت تحمل میکنم
چرا که مدتهاست همسفر این قلب تنهایم شدید
این قلب تنها و خسته عاشق شده است و ای کاش
می دانستید عشقش از روی احساس نیست
کاش می دانستید که چقدر دوستتان دارم
كاش می توانستم تورا در آغوشم داشته باشم
اینجاست که دلم می‌گیرد از دوری
وقتی از شوق عاشق بودن و دوست داشتن تو
دنیای من اینگونه تعغیر کرده است
پس این گونه مرا دست خدایت مسپار
به تمام لحظات زیبایمان قسم
رسم دنیا این چنین نیست

F.A

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در جمعه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۵ و ساعت 0:47 [ عشق بی پایان ]
شب تولدم


می نویسم با صداقت می نویسم با عشق ،

و با یکدلی می نویسم در شبی از شبهای

پاییز در شب تولدم

با چشمان پر از عشق و محبت مینویسم

می نویسم از پرواز ، پرواز عاشقانه ها

می نویسم از آن حرفهای شیرینت و آن لحظه

رویایی که من و تو در آن آشنا شدیم

جاده زندگی تمام شدنی نیست باید صبور بود

باید تحمل کرد لحظه های سخت زندگی را

عاقبت به زندگی خواهیم رسید که در آن

عاشقانه ها به هم می رسند

خورشید از خستگی به خواب می‌رود

و سرنوشت به ما میخندد

آنچه که در شب تولدم مینویسم

حرف دل است و بس !

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در شنبه یکم آذر ۱۴۰۴ و ساعت 23:44 [ عشق بی پایان ]
سالی که گذشت

سالی که گذشت ، سالی بود پر از خاطرات خوب و بد

دریغ از یک احساس زیبا ، فقط صدای آواز پرنده غمگین

چشمهایم را میبندم ، تا حس کنم خواب بوده ام

دوباره آغاز می شود خاطرات ، با سفری به جمکران

احساس دوست داشتن دوست های که قادر به

دیدنشان نیستی............

آنهایی که در گذشته های نچندان دور پر از خاطره بودند

کاش می شد به دور از همه مشکلات دیداری کرد

با آنهایی که بوی عطرشان هرگز فراموش نمی‌شود

سالی را آغاز میکنم با احساس دلتنگی با احساس بیهوده

و تنها سعی میکنم خاطرات دوستان قدیمی

یک عکس زیبا باشد ، در یک قاب کوچک در دلم

سال نو مبارک...

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در شنبه یازدهم فروردین ۱۴۰۳ و ساعت 18:3 [ عشق بی پایان ]
فراموشی روز تولد

باران می بارید و من خیس خیس در زیر قطره هایش نشسته بودم در قطراتی که بر روی گونه هام نشسته بود تو را یافتم
قطره بارانی که بر روی چشمانم نشسته بود ، قطره ای پر از مهر ومحبت
احساس کردم قطره ای اشک ، از چشمانم سرازیر شده !
اما آن یک قطره باران بود ، قطره بارانی که مرا عاشق کرد....
قطراتی که از چشمانم سرازیر می شد بوی باران میداد !
گویا یکی از آن قطره های اشک ، همان قطره بارانی بود که در چشمانم نشسته بود!
چشمانم را به آسمان دوختم ، در میان شاخه های درختی که تو در زیر آن
نشسته بودی و چشمان خیست را به من دوخته بودی...
تو بودی که اشک میریختی و قطره های اشکت همراه با باران بر گونه های من می ریخت
آن زمان بود که عاشق باران شدم ، عاشق تو و لحظه های بارانی ....

که از چشمانت همچون قطره ای باران بر گونه هایم چکیده بود

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در چهارشنبه یکم آذر ۱۴۰۲ و ساعت 8:28 [ عشق بی پایان ]
تولد دیگر

اصلا بگذار این ترانه همین حوالیِ بوسه تمام شود من خسته‌ام می‌خواهم به عطرِ تشنه‌ی گیسو و گریه نزدیکتر شوم، کاری اگر نداری … برو ورنه نزدیکتر بیا می‌خواهم ببوسمت. به خدا من خسته‌ام خیلی دلم می‌خواهد از اینجا به جانب آن رهاییِ آرامِ بی دردسر برگردم، آیا تو قول می‌دهی دوباره من از شوقِ سادگی … اشتباه نکنم... اول انگار نگاهم کرد اول انگار ساکت بود بعد آهسته گفت: برایت تن پوشی از گیسوی رود وُ خوابِ خاطره آورده‌ام. آیا همین نشانیِ ساده برای علامتِ علاقه کافی نیست؟ حالا چمدانت را بردار آرام و پاورچین از پله‌ها به جانب آسمان بیا، ما دوباره به خوابِ دور هفت دریا وُ هفت رود و هفت خاطره برمی‌گردیم. آنجا تمامِ پریانِ پرده‌پوش در خوابِ نی‌لبک‌های پُر خاطره ترانه می‌خوانند، آنجا خواب هم هست، اما بلند دیوار هم هست، اما کوتاه فاصله هم هست، اما نزدیک، نزدیک … نزدیکتر بیا

می‌خواهم ببوسمت عشق رویایی من

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در سه شنبه سی ام آبان ۱۴۰۲ و ساعت 23:12 [ عشق بی پایان ]