سلام به همه دوستان امیدوارم حالتون خوب باشد فرا رسیدن شب یلدا را به همه شما تبریگ میکم

به مناسبت همین شب  یک فال حافظ گذاشتم که  دوست خوبم زحمت گشیده و آپ اندفعه رو به

عهده گرفته با تشگر و قدردانی از سیما

در وفای تو مشهور خوبانم چو شمع    شب نشین کوی سرباران و رندانم چو شمع

روز و شب خوابم نمی آید بچشم غم پرست   بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع

رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد         همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع

گر کمیت اشک گل گونم نبود گرم رو        کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع

در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست         این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع

در شب هجران مرا پروانه و وصلی فرست    ورنه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع

بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است    با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع

کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت      تا در آب و آتش عشقت گذارانم چو شمع

همچو صبحم یک نفس باقی با دیدار تو          چهره بنما دلبرا تا جان بر افشانم چو شمع

سر فرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین     تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۸۵ و ساعت 23:16 [ عشق بی پایان ]

 

وقتی که از پنجره دلم به دور دستها خیره می شوم

 

به جایی که میان تاریکی وروشنی مرزی هست

 

به جایی که در خنکای نسمیش رها شوی

 

من اینجا اسیر تاریکی ها  وتو انجا غرق در روشنایی

 

کاش با قاصدکها به شهر تو سفر میکردم

 

وبا تو از مهربانی سخنها می گفتم

 

تا دستان پر از مهرت زخمهای این دل خسته را مرحمی باشد

 

من اینجا سخت غمگینم به قاصدکها گفته ام   

 

پیغام دوستیمان را برایت هدیه بیاورد

 

ولی میان من وتو کوه های فاصله دار ایستاده اند

 

حتی قاصدک هم نمی تواند این فاصله را بشکند

 

دستهای من سرد است

 

وچه بی تابانه گرمای مهرت را طلب میکند

 

تنها درد های این دل خسته رنجم می دهد

 

از تو وفاصله ها شکایتی ندارم

 

کاش یک شب فاصله ها را باد با خود می برد

 

کاش یک شب قاصدک را خواب میدید

 

کاش میان سرنوشت من وتو فاصله نبود

 

کاش می شد سرنوشت را از سر نوشت

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در دوشنبه ششم آذر ۱۳۸۵ و ساعت 21:58 [ عشق بی پایان ]