وقتی که از پنجره دلم به دور دستها خیره می شوم

 

به جایی که میان تاریکی وروشنی مرزی هست

 

به جایی که در خنکای نسمیش رها شوی

 

من اینجا اسیر تاریکی ها  وتو انجا غرق در روشنایی

 

کاش با قاصدکها به شهر تو سفر میکردم

 

وبا تو از مهربانی سخنها می گفتم

 

تا دستان پر از مهرت زخمهای این دل خسته را مرحمی باشد

 

من اینجا سخت غمگینم به قاصدکها گفته ام   

 

پیغام دوستیمان را برایت هدیه بیاورد

 

ولی میان من وتو کوه های فاصله دار ایستاده اند

 

حتی قاصدک هم نمی تواند این فاصله را بشکند

 

دستهای من سرد است

 

وچه بی تابانه گرمای مهرت را طلب میکند

 

تنها درد های این دل خسته رنجم می دهد

 

از تو وفاصله ها شکایتی ندارم

 

کاش یک شب فاصله ها را باد با خود می برد

 

کاش یک شب قاصدک را خواب میدید

 

کاش میان سرنوشت من وتو فاصله نبود

 

کاش می شد سرنوشت را از سر نوشت

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در دوشنبه ششم آذر ۱۳۸۵ و ساعت 21:58 [ عشق بی پایان ]