دیدی تا حالا اگر کسی رو دوست داشته باشی دلت نمی یاد اذیتش کنی؟

 

دلت نمیاد شیشه دلش رو با سنگ زخم زبون بشکنی؟

 

دلت نمیاد ازش پیش خدا شکایت کنی حتی اگر بره و همه چیز رو با خودش ببره

 

حتی اگر بعد از رفتنش پیچک دلت به شاخه نازک تنهای تکیه داده باشه

 

وقتی کسی از کنارت رد میشه که بوی عطرش رو میده چه حالی میشی؟

 

بر می گردی و به اون رهگذر نگاه میکنی تا مطمئن بشی خودشه

 

من نشانی از تو ندارم ................

اما نشانه ام را برای تو مینویسم

 

در عصرهای انتظار به حوالی بی کسی قدم بگذار

 

خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهای شو

 

کلبه غریبی را پیدا کن کنار بید مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهای رنگی ام

 

در کلبه را باز کن

 

به کنار بغض خیس پنجره برو و حریر غمش را کنار بزن

 

مرا خواهی دید.............

با بغض کویری که غرق عصاره انتظار است پشت دیوار درد هایم نشسته ام

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در پنجشنبه سی ام فروردین ۱۳۸۶ و ساعت 14:10 [ عشق بی پایان ]

هیچگاه مثل آن لحظه آرام نبودم آنگاه که تو  را در آغوشم گرفتم

و زیبا ترین و پر احساس ترین لحظه زندگی ام لحظه ای بود که من با تو به اوج عشق رسیدم

لحظه ای که احساس کردم تو تنها ی تنها برای من و قلب شکسته ام می باشی

لحظه ای که احساس کردم یک اسیری در قلب مهربان تو میباشم

آن لحظه احساس میکنم یک عاشق واقعی هستم عاشقی که مدتها بود انتظار چنین عشقی را می کشید

آنگاه که بر لبان تو بوسه زدم تلخی زندگی ام همه از یادم رفت و طعم شیرین زندگی و عشق را در کنار تو چشیدم

هیچ لحظه ای در زندگی ام در آغوش گرفتن تو و بوسیدن از ان لبانت برایم زیبا نیست

با افتخار تو را در آغوش خویش خواهم برد و با تمام احساس به تو خواهم گفت

دوستت دارم

سرت را روی شانه هایم گذاشتی و درد دلهای عاشقانه ات را در گوشم زمزمه کردی و من تنها نشستم

و به درد دلهای عاشقانه ات گوش می دادم

هیچ گاه مثل لحظه ای که در کنار تو هستم شاد نیستم همیشه به انتظار آن نشسته ام که دیدار با

تو دوباره فرا رسد

در آغوش تو بودن یعنی به اوج عشق رسیدن

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در سه شنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۸۶ و ساعت 13:50 [ عشق بی پایان ]

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاريست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را ، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است ، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی ، و نه در فردایی
ظرف امروز ، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با ، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک ،
به جا می ماند
 
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود
زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر
زندگی ، باور دریاست در اندیشه ماهی ، در تنگ
زندگی ، ترجمه روشن خاک است ، در آیینه عشق
زندگی ، فهم نفهمیدن هاست
زندگی ، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست
آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور ، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندی ست
زندگی ، شاید شعر پدرم بود که خواند
زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.
  

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در جمعه هفدهم فروردین ۱۳۸۶ و ساعت 13:12 [ عشق بی پایان ]

 

من از این فاصله ها دلگیرم

بی تو چه غریبانه شبی می میرم

 

سالیست که میخواهم از اینجا بروم

 

ولی انگار ......................

 

که با قلب زمین زنجیرم

 

مثل این است که من با همه هق هق خود

روی سجاده احساس تو جان می گیرم

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در جمعه دهم فروردین ۱۳۸۶ و ساعت 12:28 [ عشق بی پایان ]

 

باز هم خاطره ام یاری داد که در این صبح سپید آرزو

 

باز گویم غم دل با تو که از شهر غزل می آیی

 

درک غم راز دلم بهتر و بهتر تو فقط می دانی

 

یاد دارم که شبی تار و سیاه من و دل ساکت و آرام ولیمنتظر حادثه ای

 

در کمین گاه زمان در پی کام نهادن رو به فرداها بودیم

 

ناگهان دست فلک باز ربود شاخه نازک آمال دلم را

 

پر گشود از دل من آه زمان اشگ جاری شد و غم مهمان شد

 

و از آن وقت دگر هیچ ندانم ...............................

 

که کجا من بودم ؟که کجا من هستم ؟و چرا می مانم ؟

 

شانه گریه من کو کجاست ؟؟؟

 

آه وقت وداع باز رسید

 

سر من گوشه دیوار گریست ..........

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در پنجشنبه دوم فروردین ۱۳۸۶ و ساعت 11:19 [ عشق بی پایان ]