امروز وقتی دلتنگ لحظه های بودنت بودم


وقتی لبریز شدم از تمام خاطرات گذشته!!!


تمام هستیت را درون سه نقطه همیشگی ات جای دادم


بی آنکه بدانی


 از سه نقطه ها و این  سکوت و بی صدایم

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در یکشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۸۷ و ساعت 0:37 [ عشق بی پایان ]

 
و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن


و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن


و چقدر آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن


در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است


در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند

 ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند

"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي رنج آور و نيمه تمام است


" تنها" بودن ، بودني به نيمه است


و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در جمعه هجدهم مرداد ۱۳۸۷ و ساعت 9:33 [ عشق بی پایان ]

 

كاش ميدانستي،بعد از آن دعوت زیبا به ملاقات خودت من چه حالی بودم

خبر دیدار تو چون از راه رسید من سراسیمه به دل بانگ زدم

آفرین قلب صبور زود برخیز

خاطره ام را گفتم زود راه بیفت هر چه باشد بلد راه تویی

ما یک عمر بدین خانه نشستیم و تو تنها رفتی

بغض در راه گلو گفت مرحمت کم نشود گویا با من بنشسته دیگر کاری نیست

جای ماندن چون دیگر نیست از اینجا بروم

 مژده دادم به نگاهم گفتم : نذر دیدار تو قبول افتاده است

تپشهای دلم را گفتم اندکی آهسته نکند  آبرویم ببری  

عقل با  شرمندگی به آرامی گفت راه را گم نکنیم !!

خاطره ام خندید و گفت نترس

سفر منزل دوست کار هر روز من است چشم بر هم بگذار دل تو را خواهد برد

و چه رویای قشنگی دیدم خواب ای موهبت خالق پاک

خواب را دریابیم که در خواب مرا خواهی خواست که تو خواب مرا خواهی خواند

و تو در خواب به من خواهی گفت که به دیدار من بیا

آه کاش میدانستی بعد از این دعوت زیبا به ملاقات خودت من چه حالی دارم

پلک دل باز پرید خواب را در یابم

من به میهمانی دیدار تو می اندیشم ...

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در جمعه چهارم مرداد ۱۳۸۷ و ساعت 10:18 [ عشق بی پایان ]