دفترم را ورق می زنم دفتری که پر از نوشته های آشناست

آه چیست آن حکایتی که این نوشته ها

پیش چشم من انقدر آشنا به نظر می آید

دفتر را دوباره ورق می زنم و باز دوباره ورق می زنم

دفتری که پر از غم و غصه و ماتمی که شبیه من ..!!

و باز دوباره ورق می زنم

سطر سط دفترت را

و شک نمی کنم دفترت شبیه دفتر من است

با همان نوشته ها

باورم نمی شود شعر های من ؟؟؟ در دفتری که مال توست

آه نه

اگر دفتر مال توست پس چرا شبیه دفتر من است ؟؟؟

ناگهان تو از راه می رسی و نگاهی به من و دفتر خودت می کنی

پشت ماتمی که از پشت عمق چشمهای تو پیداست

و با آن نگاه خود نگاهی که پر از شعله بود و آتش سکوت کردی

و من ماندم و حسرتی که باز در دلم ماند

و تو باز نگفتی .......

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در دوشنبه هجدهم آذر ۱۳۸۷ و ساعت 16:33 [ عشق بی پایان ]


اگر نفس هایم هنوز هق هق را نوازش نمی کند دلیل بر نشکستن بغض زخمی سینه ام نیست ....

تاب ماندن و توان بودن در خود نمی یابم....

التهاب پنجره فریاد میزند دوری ات را ....

نگاهم سوخت از بس که شعله شد شبهای بی فانوس نبودنت را ....

لالایی مهتاب مرثیه ی مرگ را نجوا میکند....

ستاره ها نفس بریده اند و رنگ باخته اند در این ترانه ی عاشقانه....

شعله ی نیمه جان شمع پر می دهد نگاهم را تا معبد حضور تو

و تن تب دار آسمان تلخ ترین خاطره های نگاه غریبش را

 بدرقه ی راهم میکند....

آه...که چه سخت است نبودنت و در این نبودن ماندن....

اینبار برای رفتن؛رفتنی که رنگ ماندن بر چهره دارد می گویم .......

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در چهارشنبه ششم آذر ۱۳۸۷ و ساعت 16:10 [ عشق بی پایان ]