اگر نفس هایم هنوز هق هق را نوازش نمی کند دلیل بر نشکستن بغض زخمی سینه ام نیست ....

تاب ماندن و توان بودن در خود نمی یابم....

التهاب پنجره فریاد میزند دوری ات را ....

نگاهم سوخت از بس که شعله شد شبهای بی فانوس نبودنت را ....

لالایی مهتاب مرثیه ی مرگ را نجوا میکند....

ستاره ها نفس بریده اند و رنگ باخته اند در این ترانه ی عاشقانه....

شعله ی نیمه جان شمع پر می دهد نگاهم را تا معبد حضور تو

و تن تب دار آسمان تلخ ترین خاطره های نگاه غریبش را

 بدرقه ی راهم میکند....

آه...که چه سخت است نبودنت و در این نبودن ماندن....

اینبار برای رفتن؛رفتنی که رنگ ماندن بر چهره دارد می گویم .......

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در چهارشنبه ششم آذر ۱۳۸۷ و ساعت 16:10 [ عشق بی پایان ]