|
تاب ماندن و توان بودن در خود نمی یابم.... التهاب پنجره فریاد میزند دوری ات را .... نگاهم سوخت از بس که شعله شد شبهای بی فانوس نبودنت را .... لالایی مهتاب مرثیه ی مرگ را نجوا میکند.... ستاره ها نفس بریده اند و رنگ باخته اند در این ترانه ی عاشقانه.... شعله ی نیمه جان شمع پر می دهد نگاهم را تا معبد حضور تو و تن تب دار آسمان تلخ ترین خاطره های نگاه غریبش را بدرقه ی راهم میکند.... آه...که چه سخت است نبودنت و در این نبودن ماندن.... اینبار برای رفتن؛رفتنی که رنگ ماندن بر چهره دارد می گویم ....... |




