در زندگي بارها بالهايم را گشودم تا همچون پرنده اي سبک بال ، به پرواز در آيم

اما هر بار شکارچي قلبم را نشانه گرفت و بر زمينم کوفت 

 شايد مرگ پاياني بر اين پرواز شکست گونه باشد و آغاز رهايي

پايان 

تقصیر تو نبود

خودم نخواستم چراغ ِ قدیمی خاطره ها خاموش شود    

خودم شعرهای شبانه اشک رافراموش نکردم   

خودم کنار ِ آرزوی آمدنت اردو زدم

حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند

نه تو چیزی بدهکار ِ دلتنگی ِ این همه ترانه ای  

تنها آرزوی ساده ام این بود 

که هر از گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی

و بعد از قرائت بارانها زیر لب بگویی

یادت بخیر!

همین جمله

برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان کافی بود

  

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در دوشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۸۸ و ساعت 0:1 [ عشق بی پایان ]

 

من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد برمن

من خودم بودم و یک حس غریب

که به صد عشق و هوس می ارزید

من خودم بودم و دستی که صداقت می کاشت

گر چه درحسرت گندم پوسید

من خودم بودم و هر پنجره ای

که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود

و خدا می داند سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود

من نه عاشق بودم و نه دلداده گیسوی

بلندونه آلوده به افکار پلید

من به دنبال نگاهی بودم که مرا از

پس دیوانگیم می فهمید

آرزویم این بود... دور اما چه قشنگ

تا روم تا در دروازه نور

تا شوم چیده به شفافی صبح

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در سه شنبه پانزدهم دی ۱۳۸۸ و ساعت 23:7 [ عشق بی پایان ]