|
در زندگي بارها بالهايم را گشودم تا همچون پرنده اي سبک بال ، به پرواز در آيم اما هر بار شکارچي قلبم را نشانه گرفت و بر زمينم کوفت شايد مرگ پاياني بر اين پرواز شکست گونه باشد و آغاز رهايي پايان تقصیر تو نبود خودم نخواستم چراغ ِ قدیمی خاطره ها خاموش شود خودم شعرهای شبانه اشک رافراموش نکردم خودم کنار ِ آرزوی آمدنت اردو زدم حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند نه تو چیزی بدهکار ِ دلتنگی ِ این همه ترانه ای تنها آرزوی ساده ام این بود که هر از گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی و بعد از قرائت بارانها زیر لب بگویی یادت بخیر! همین جمله برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان کافی بود
|

