در شبی از شبهای دلتنگی برای تو می نویسم
برای تویی که تمام هستی ام در این دنیا بودی
لحظات آخر برای من دعا کردی و من دستت را نوازش می کردم
و نمی دانستم که این آخرین نوازشی است که می کنم
دوست داشتم می توانستم از دردت کم کنم اما توان این را نداشتم
بوسه ای بر صورتت زدم و گفتم دوستت دارم
و بعد از چند لحظه سکوت دیگر حرفی نزدی و تنهایم گذاشتی و رفتی
و من را تنها و غریب در این شهر پر از هیاهو تنها گذاشتی
بغض شدیدی تمام بدنم را فرا گرفته بود
نه توان گریه داشتم نه سکوت
مات و مبهوت شده بودم
رفتی و بعد از رفتنت باران اشگم چه معصومانه و بی صدا می بارد
هیچ کس مرک انسان را به حساب شکست او ننوشته است
باز خودم را به دست سرنوشت می سپارم
سرنوشتی که برایم تار و نامعلوم است
آغازم بد بود پایانش را نمی دانم

با تشگر از دوست و همکار بسیار مهربانم آقا رضا
روحت شاد و یادت گرامی باد
دوستت دارم مادرم