برای بهترین مونس در زندگیم مادرم

 

در شبی از شبهای دلتنگی برای تو می نویسم

 برای تویی که تمام هستی ام در این دنیا بودی

لحظات آخر برای من دعا کردی و من دستت را نوازش می کردم

و نمی دانستم که این آخرین نوازشی است که می کنم

دوست داشتم می توانستم از دردت کم کنم اما توان این را نداشتم

بوسه ای بر صورتت زدم و گفتم دوستت دارم

و بعد از چند لحظه سکوت دیگر حرفی نزدی و تنهایم گذاشتی و رفتی

و من را تنها و غریب در این شهر پر از هیاهو تنها گذاشتی

بغض شدیدی تمام بدنم را فرا گرفته بود

نه توان گریه داشتم نه سکوت

مات و مبهوت شده بودم

رفتی و بعد از رفتنت باران اشگم چه معصومانه و بی صدا می بارد

هیچ کس مرک انسان را به حساب شکست او ننوشته است

باز خودم را به دست سرنوشت می سپارم

سرنوشتی که برایم تار و نامعلوم است

آغازم بد بود پایانش را نمی دانم

با تشگر از دوست و همکار بسیار مهربانم آقا رضا

                             روحت شاد و یادت گرامی باد

                                           دوستت دارم مادرم

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در یکشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۰ و ساعت 19:33 [ عشق بی پایان ]