گاهی صدایی از دور می‌آید که حرمت دستهایم را در هم می شکند

و شوقی که اندامم را به لرزه می اندازد

  سکوت ، تنهایی ،و بیم ،از فردا

چه خواهد شد ؟؟؟ نمی‌دانم گاهی جاری می شوم

به دنبال سرابی که واژگون از دلم رخت بر می بندد

و تکرا هم‌ آغوشی وزن و شعر و قافیه می‌شوم 

 گاهی آنقدر دلتنگ روزهای رفته‌ام که ثانیه‌های بازآمده را نمی‌بینم

در این اتاقهای آبی که یا پنجره ندارند

و یا پنجره‌شان به کوچه‌ای باز نمی‌شود 

رد نگاه‌های تو بر درخت پیر خودنمایی می‌کند

دلم حضورت را می‌خواهد وجودت را ، لبخندت را ، شوقت را

  و تکرار لمس کوچه‌ای که دیگر دوستش نداری

گاهی چشمانم ابری و دلم اندوهگین جاده‌های بی‌خاطره می‌بارد

و بوی خیس خاک مرا بی هوش می کند

گاهی برایت شعر می‌خوانم و غرق می شوم در آنها

در زلال احساسی که گذران است

و نگاهی که تا عمق وجودم را آزارمی دهد

 لبریزم از حسی دلتنگی که همچون زمستان سرد سرد است

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در جمعه بیست و نهم مرداد ۱۳۸۹ و ساعت 19:4 [ عشق بی پایان ]