در دلنشینی یک دیدار فاصله ها فرو می ریزند

 تپش قلبها فریاد سکوت می شوند

ودستها پلی برای روایت دو احساس

آهسته تر بیا غوغا نکن که دلم با شور دردناک

 نفس های گرم تو بی تاب می شود

آن زمان که عاشق می شوی و می دانی که عشقی هست

 و باور داری که کسی دوستت دارد

در آن زمان و لحظات می فهمی دوست داشتن چقدر زیباست

میخواهم بنویسم از آسمانی که دیگر نیست

از لحظه ها و ثانیه هایی که هر لحظه انتظارش

 به شمارش دردها می ماند .

تقدیر من این است ستاره ای سرگردان درکهکشانی بی انتها

من گمشده ام در دنیایی متروک تنهایی خود

که تاریک ترین شبها وابری ترین روزها را دارد

تقدیر من این است

بی صدا در میان رازهایم بشکنم

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در سه شنبه پنجم بهمن ۱۳۸۹ و ساعت 19:34 [ عشق بی پایان ]