باران را در آغوش می گیرم

و خودم را غرق در رویای بدون تو بودن می کنم

تو با آغوشی باز...

با آغوشی پر از نفس های پاییزی

به استقبالم می آیی...

و مرا تنگ در آغوشت می گیری

و یک نفس عمیق تو کافیست

برای دوباره جان دادنم در هوای بودنت

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در شنبه چهارم شهریور ۱۳۹۱ و ساعت 19:3 [ عشق بی پایان ]