دلم برای باران و صدای قطره هایش تنگ شده است

دلم تنگ است برای پرسه زدن در زیر باران

بارانی که به من آموخت رسم زندگی را

مدتی است که دیگر نه بارانی است و نه ابری

این روزها تنها یک قلب است

وقتی در کنار من هستی و من گرمای وجودت را احساس می کنم

زندگی شوق نفس کشیدن به من هدیه می کند

این عطر حضورت است که به من معنای زندگی می دهد

چه لحظه ای ...

زیباترین لحظه ای که تو را در آغوشم بگیرم و نوازشت کنم

تو همان نیمه گمشده منی که مدتها به انتظار آمدنش نشسته بودم

تو همان انتظاری که در نهایت به آن رسیدم

دوستت دارم دخترم

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در یکشنبه سوم شهریور ۱۳۹۲ و ساعت 0:32 [ عشق بی پایان ]