هميشه مي گريختم میان کلمات تکراری قدیمی و سرو صداهای بیهوده

از زمان می گریختم به درون خود سفر می کردم و دور می شدم

ناگهان چراغها و جاده سفید رنگ در مه شامگاهی فرو رفت

حالا دیگر وقت آن است که هم غرور؛ هم ترس و احتیاط را

کنار بگذارم

و سخاوت دستهای زیبایی که گل عشق را در باغچه زندگیم گاشت

 واژه قشنگ دوست داشتن و عاشق شدن را برایم تداعی کرد

 تمام لحظات زندگیم را به محاصره درآورد ، وباعث

شد من با تمام دلتنگی های سرزمین آرزوهایم وداع کنم

آمد و با آمدنش این شقایقهای قلبم دوباره جان گرفت و از

 دریایی معرفت و مهربانیش ستاره آسمان دلم را روشن کرد

 تا ناله های شبانه ام آرام بگیرد

و حالا من برایت قلبم این بزرگترین سرمایه ام را پیش کش تو

خواهم کرد تا بگویم

دوستت دارم عزیزم

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در سه شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۳ و ساعت 0:4 [ عشق بی پایان ]