|
هميشه مي گريختم میان کلمات تکراری قدیمی و سرو صداهای بیهوده از زمان می گریختم به درون خود سفر می کردم و دور می شدم ناگهان چراغها و جاده سفید رنگ در مه شامگاهی فرو رفت حالا دیگر وقت آن است که هم غرور؛ هم ترس و احتیاط را کنار بگذارم و سخاوت دستهای زیبایی که گل عشق را در باغچه زندگیم گاشت واژه قشنگ دوست داشتن و عاشق شدن را برایم تداعی کرد تمام لحظات زندگیم را به محاصره درآورد ، وباعث شد من با تمام دلتنگی های سرزمین آرزوهایم وداع کنم آمد و با آمدنش این شقایقهای قلبم دوباره جان گرفت و از دریایی معرفت و مهربانیش ستاره آسمان دلم را روشن کرد تا ناله های شبانه ام آرام بگیرد و حالا من برایت قلبم این بزرگترین سرمایه ام را پیش کش تو خواهم کرد تا بگویم دوستت دارم عزیزم |

