آخه من هيچي ندارم كه نثارت بكنم
تا فداي چشماي مثل بهارت بكنم

 مي درخشي مثل يه تيكه جواهر توي جمع
من مي ترسم عاقبت ، يه روز قمارت بكنم

من مثل شباي بي ستاره سرد و خاليم
خب مي ترسم جاي عشق ، قصه و رؤيا بكنم

تو مثل قصه پر از خاطره هستي ، نمي خوام
منه بي نشون تو رو نشونه دارت بكنم

تو كه بيقرار ديدن شب و ستاره اي
واسه ديدن ستاره بي قرارت بكنم

مثل دريا بيقراري ، نمي توني بموني
من چرا مثل يه بركه موندگارت بكنم

تو بگو خودت بگو ، با تو بمونم يا برم
آخه من نمي خوام كه تو رو غصه دارت بكنم

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در سه شنبه بیستم تیر ۱۳۸۵ و ساعت 0:55 [ عشق بی پایان ]