تقديم به تو غريبه من

 

هميشه همينطور است....

يکي مي ماند

تا روزها و گريه را حساب کند

 

يکي مي رود

تا در قلبت بماند تا ابد....

اشک هايت را پشت پايش بريزي

 

رسم روياها همين است.....

که تنها بماني با اندوه خويش

روزها و گريه ها را

به آسمان خالي ات سنجاق کني

 

بايد باور کني که بر نمي گردد....

که بگويي چقدر شب ها سر بي شام گذاشته اي

تا بتواني هر صبح

با يک شاخه گل ارزان

            منتظرش بماني

 

يا رب

ز سر لطف وكرامت نظرم كن

من شا خه بي برگ و برم بارورم كن

 

يارب بنشان بر دل من نور حقيقت از ظلمت و جهل برهانم

 

دانم كه تو سلطان جهاني هر لحظه كه غافل شوم از تو خبرم كن

 

اي عشق خوشا كسي كه حاشا ز تو كند

اين عشق پُركرد ياد و دل به دريا زد ورفت

 

عشق است جمال آنكه در اوج ِ غرور

بر هر چه كه داشت نام دل، پا زد و رفت

 

تو مثل خواب نسيم ،به رنگ اشك شقايق

تو مثل شبنم عشقي به روي زيباي عاشق

 

تو مثل يه دسته سپيده پُر از تولد روزي

تو مثل نم نم باران لطيف و پاك و صافي

 

تو مثل جذبه ي عشقي ،در انتظار رسيدن

در امتداد نوازش ِ گل به عالم رسيدن

 

تو مثل چكه ي مهري زسقف سبز صداقت

تو مثل سپيده ي به رنگ صفحه ي گلبرگ

 

تو مثل غنچه لطيفي ،به رنگ حسرت شبنم

تو مثل خنده ي ياسي ومثل غربت يك غم

 

تو مثل لطف بهاري پُر از شكوفه خواندن

تمام هستي من شد نام شعر تو "مادر"

 

تومثل  هر چه كه هستي به نام صد ا كن

براي من دلگشته به وقت صبح دعا كن

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در چهارشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۸۵ و ساعت 1:51 [ عشق بی پایان ]