|
خلوتم را نشكن شايد اين خلوت من كوچك كند به شب شاهنامه به صداي نفس شاهنامه به طلوع آخرين افسانه و غروبي كه در آن نفس ديوانگي يك عاشق بر سر ديوار پيدا شد خلونم را نشكن خلوتم بس دور اشت زهواي دل معشوق سهند خلوتم راه درازي است ميان من وتو خلوتم مرواريد است به دست صياد خلوتم تير و كماني است به دست عرش خلوتم راه رسيدن به خداست بسياري از مردم با فرصتها همان كاري را مي كنند كه كودكان با شنهاي ساحل مي كنند آنها مشتشان را پر از شن مي كنند و سپس مي گذارند تا شنها تاآخرين ذره از لابلاي انگشتانشان بريزد ديروز مي گفتي همين فردا امروز مي گويي همين فردا فردا كه آيد نيز خواهي گفت همين فردا اي مانده در ويرانه هاي فردا امروز را درياب اين آخرين فردا را
|

