|
همه جا و همه چيز غرق در غم و خستگي است پس در آن دم كه روح از نااميدي مي نالد رو به سوي چه كسي بايد كرد به سوي هوس ؟نه !زيرا بهترين سالهاي عمر ما در اين راه ميگذرد و هرگز اين جستجوي بيفايده به جاي نميرسد به سوي عشق ؟ولي عشق كه ؟براي دوره كوتاه است چنين عشقي به زحمتش نميارزد و براي ابد ؟چنين عشقي وجود ندارد به سوي خاموشي وتنهاي؟ولي به درون دل خويش بنگر هيچ نشاني از گذشته در آن نخواهي يافت زيرا شادي و غم ها همراه زمان رهسپار ديار عدم ميشوند به سوي هيجانهاي آتشين ؟مگر نه اين است كه دير يا زود رنج دلپذير و تپشهاي دل جاي خود را به سردي و تلخي عقل و منطق خواهد داد به سوي زندگي؟وقتي در پايان اين راه برگردي و از پشت سر بنگري از اين شوخي زشت و مبتذل وحشت خواهي كرد موفق باشيد |

