يك نفر دلش شكسته بود توي ايستگاه استجابت دعا

 

منتظر نشسته بود منتظر ولي دعاي او دير كرده بود

 

او خبر نداشت كه دعاي كوچكش توي چهار راه آسمان

 

پشت يك چراغ قرمز شلوغ گير كرده بود

او نشست و باز هم نشست روزها يكي يكي از كنار او گذشت

 

روي هيچ چيز و هيچ جا از دعاي او اثر نبود هيچ كس

 

از مسير دعاي او با خبر نبود

 

با خودش فكر كرد پس دعاي من كجاست او چرا نميرسد ؟

 

شايد اين دعا راه را اشتباه رفته است !

 

پس بلند شد رفت تا به آن دعا راه را نشان دهد رفت

 

كه پيش از آمدن براي او دست دوستي تكان دهد

 

رفت پس چراغ چهار راه آسمان سبز شد رفت و با

 

رفتنش كوچه هاي خاكي زمين جاده هاي كهكشان سبز شد

 

او از اين طرف دعا از آن طرف در ميان راه با هم آن دو

 

رو به رو شدند دست توي دست هم گذاشتند و از صميم

 

قلب گرم گفتگو شدند

برفها كم كم آب ميشود شب ذره ذره آفتاب مي شود و

 

دعاي هر كسي رفته رفته توي راه مستجاب مي شود .

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در دوشنبه نهم مرداد ۱۳۸۵ و ساعت 9:48 [ عشق بی پایان ]