|
نیمه شب بود و غمی تازه نفس ره خوابم زدو ماندم بیدار ریخت از پرتوی لرزنده ای شمع سایه دسته گلی بر دیوار همه گل بود ولی روح نداشت سایه ای مضطرب و لرزان بود چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه گویا مرده ای سرگردان بود شمع خاموش شد از تندی باد اثر از سایه بر دیوار نماند کس نپرسید کجا رفت ؟ که بود ؟که دمی چند در اینجا گذراند این منم خسته در این کلبه تنگ جسم درمانده ام از روح جدا من اگر سایه خویشم یارب روح اهورای من کیست ؟کجاست ؟ شب شد خورشید رفت آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را جستجو می کرد ناکاه ستاره ای چشمک زد ! آفتابگردان سرزش را به زیر افکند گلها خیانت نمی کنند |



