نیمه شب بود و غمی تازه نفس ره خوابم زدو ماندم بیدار

ریخت از پرتوی لرزنده ای شمع سایه دسته گلی بر دیوار 

همه گل بود ولی روح نداشت 

سایه ای مضطرب و لرزان بود چهره ای سرد و غم انگیز 

و سیاه گویا مرده ای سرگردان بود 

شمع خاموش شد از تندی باد اثر از سایه بر دیوار نماند 

کس نپرسید کجا رفت ؟ که بود ؟که دمی چند در اینجا گذراند 

این منم خسته در این کلبه تنگ جسم درمانده ام از روح جدا 

من اگر سایه خویشم یارب روح اهورای من کیست ؟کجاست ؟

 شب شد خورشید رفت آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب

آسمان را جستجو می کرد

ناکاه ستاره ای چشمک زد !

آفتابگردان سرزش را به زیر افکند

گلها خیانت نمی کنند

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در سه شنبه هفدهم مرداد ۱۳۸۵ و ساعت 16:31 [ عشق بی پایان ]