در سرزمین من زن بودن جنایت است من کتمان نمیکنم جرم من همین است

در سرزمین من عاشق بودن گناه کبیره است در سرزمین من لبها بوسه ها را


در نگاه میجویند و دستها عطر نوازش را در تاریکی و من کتمان نمیکنم

آخرین جرم من همین است که از پیوند دستها و بوسه ها به عریانی سخن گفتم

و آنها از همان ابتدا مرا لایق مرگ دانستتند
 
مرگ عریانی من برگ سبزیست به پریشانی شاخه ای بی برگ

در گذرکاه بهار که خریداری نیست شاخه ام را میفروشم به درخت

                                    


این روزها ندارم دردی برای گفتن پای برای رفتن رنجی برای بردن

این روزها چه گویم این روزها قحطی حتی غمی نمانده با من برای خوردن

من مانده ام و یادی از روزهای رفته و از حسرتی گزنده دندان به هم فشردن

بردار دست ای مرگ از روی شانه هایم

انگیزه ای ندارم حتی برای مردن

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۸۵ و ساعت 20:0 [ عشق بی پایان ]