|
در سرزمین من زن بودن جنایت است من کتمان نمیکنم جرم من همین است در سرزمین من عاشق بودن گناه کبیره است در سرزمین من لبها بوسه ها را
آخرین جرم من همین است که از پیوند دستها و بوسه ها به عریانی سخن گفتم و آنها از همان ابتدا مرا لایق مرگ دانستتند در گذرکاه بهار که خریداری نیست شاخه ام را میفروشم به درخت
این روزها چه گویم این روزها قحطی حتی غمی نمانده با من برای خوردن من مانده ام و یادی از روزهای رفته و از حسرتی گزنده دندان به هم فشردن بردار دست ای مرگ از روی شانه هایم انگیزه ای ندارم حتی برای مردن
|



