شب یلدا                                      

آن شب که برایم پر از درد و دلتنگی بود فرا رسید ای گاش نمیرسید ؟

 

شبی که خستگی زندگی را از تمام وجودم احساس کردم یک شب پر از درد

 

و دلتنگی شبی که در آغاز با بغض غریبی آغاز شد اما تمام غم و غصه های

 

دلم بغضم را شکستند و چشمانم را وادار به اشگ ریختن کردند

 

اشگهای که تمامی نداشتند و قطره قطره مثل خون بر زمین می ریختند

 

یک شب مهتابی در حالی که مهتاب نظاره گر چشمهای خیسم بود هر لحظه

 

که خاطرات برایم تکراری می شد دلم به درد می آمد هر قره از اشگهایم به

 

یاد هر کدام از خاطره های شیرین یک شب تلخ بلند با یک عالم دلتنگی سهم

 

چشمان بی گناهم بود

 

فرا رسید شبی که باز باید به یاد تو تا سحر اشک بریزم دیگر هیچ امیدی

 

ندارم که سحر گاه را بینم گاش آن شب تو در کنارم بودی

 

تا بدانی که بدون تو هر شبم برایم همان شب یلدا است

sema

                          

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در شنبه پانزدهم مهر ۱۳۸۵ و ساعت 0:59 [ عشق بی پایان ]