باز در تنهای ام تنها شدم امشب میخواهم بنویسم ولی

 

چه سود از ترانه ای که حقیقت پیش رویش نیست !

 

از سوختن بی صدا می ترسم تا آسمانی که دیگر نیست

 

افسوس که ثانیه های انتظار در پس لحظه های خالی به شمارش دردها می ماند

 

باز تنهاییم را خواهم نوشت در این زمین خاموش میان مردمانی دروغ

 

که زیر قابی از ماه می نویسند از عشق از دوست داشتن ولی افسوس افسوس !!!

 

کاش باران ببارد تا دیگر چیزی نشنوم

 

باید بخوابیم تا کسی  بیدارمان کنند باید بدانیم هر چه دیدیم همش خواب بوده

 

تقدیر بر این است که بی صدا در میان رازهایمان بشکنیم

 

زخمهای من اینبار در آیینه رخنه می کند وچیزی انگاردر من فرو می ریزد

 

امشب وقتی تو نیستی به دیوار روبه رویم می گویم

 

امروز روز طلوع خورشید است پس چرا خورشید از همیشه سرد تر است ؟؟

 

نشسته ام و نقش امیدهای کاغذی بر خاک می کشم و افسوس که دستم به آسمان نمی رسد

 

تا واژه تاریک نیستی بر خاک بنشانم و از فضای مبهم دیروز خاطرات دور شوم

 

پس دور می شوم دور و دور تر از آنچه که تصورش رو کنی

 

آنجا که رویا خود نیمه ای  تاریک از خوشبختی است  

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در پنجشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۸۶ و ساعت 19:30 [ عشق بی پایان ]