جغدی روی دیوار نشسته بود و زندگی را تماشا می کرد رفت و آمد آدمها

 

آدمهایی را می دید که به سنگ و ستون های دل می بندند

 

جغد اما می دانست که سنگها ترک بر میدارند و ستون ها فرو می ریزند

 

درها می شکنندو دیوارها خراب می شوند جغد همه اینها را می دانست

 

آرزوهایی درباره دنیا و بی وفایی ها و ناپایداری هایش خوانده بود

 

تا شاید پرده ضخیم دل آدمها با این آوازها کمی بلغزد .

 

روزی جغد به خود گفت بهتر است سکوت کنی و دیگر آواز نخوانی

 

آدمها آوازت را دوست ندارند میگویند بد یمنی و بد سگون و جز خبر بد چیزی نداری

 

قلب جغد شکست و دیگر آواز نخواند

 

سکوت جغد آسمان را افسرده کرد آن وقت خدا به جغد گفت

 

چرا دیگر آوازنمی خوانی؟؟؟؟

 

جغد جواب داد آدمها مرا و آوازهایم را دوست ندارند

 

خدا گفت !آواز تو بوی دل کندن می دهد و آدمها عاشق هستند و دل بستند

 

دل بسته اند به هر چیز بزرگ و کوچک و تو که مرغ تماشای این حقیقت

 

این حقیقت تلخ را دیده ایو آوازت طعم تلخ این واقعیت است

 

چون دل بستن سخترین و قشنگ ترین کار دنیاست و جغد به خاطر

 

خدا باز هم شروع به خواندن کرد . و آنکس که می فهمد می داند

 

آواز جغد پیغام خداست

 

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در پنجشنبه سیزدهم تیر ۱۳۸۷ و ساعت 15:35 [ عشق بی پایان ]