دردی  كه باز  به پايم افكنده شد و مرا در پشت ميله هاي قفس قلبش اسير نمود

 

 گاهي آواي لطيفش به گوشم مي رسيد و از شنيدن آن سيراب مي شدم .

 

گاه تا سحر نمي خفتم تا شايد نورعشقي از او بر من بتابد

 

با ستارگان بيدار مي ماندم تا بتوانم شايد بوسه هاي شيرينش را حس كنم

 

 خود را در آغوش مهتاب جاي مي دادم و از دل شوريده و ديوانه ي خود مي گفتم.

 

مي گفتم كه چطور ناگهان به او تكيه كردم و حس كردم كه او همان كسي است

 

 كه دوستش دارم و مي تواند آرامشی برای این دل من باشد

 

او را صدا زدم ،در انتظارش ماندم تا آسمان ابري دلش برايم صاف و آبي شود

 

در انتظارش ماندم تا شهد شيرين عشقش را بنوشم ،

 

چهره ي خورشيد شهر دلم چه اندوهگين بود. نمي دانستم اميدي هست يا نه ؟

 

در طوفان غرور و بي مهريش صبوري را پناهگاه خود ساختم

 

خواستم كه هرگز شرمگين اين دل پاكم نباشم تا آه عشق بار دگر بر او بوزد

 

رنگ درد را در خود ديدم ،درد بي مهري،درد خاموشي،درد جدايي

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در جمعه بیست و یکم تیر ۱۳۸۷ و ساعت 10:15 [ عشق بی پایان ]