دیشب رؤیایی داشتم خواب دیدم به روی شن ها راه می روم

 

با خودِ خداوند و به روی پرده شب و تمام زندگیم را مانند فیلمی دیدم !

 

همانطور که به گذشته­ام نگاه می­کردم دو رد پا روی پرده ظاهر شد !

 

یکی مال من و دیگری از آنِ خداوند !

 

راه ادامه یافت تا تمام روزهای تخصیص­یافته خاتمه یافت .

 

آنگاه ایستادم و به عقب نگاه کردم ؛

 

در بعضی جاها فقط یک ردِپا وجود داشت .........

 

اتفاقاً آن روزها مطابق با سخت­ترین روزهای زندگیم بود

 

روزهایی با بزرگترین رنجها و ترسها و تردیدهاو .......

 

آنگاه از خدا پرسیدم؟

 

خداوندا ! تو به من گفته بودی که در تمام روزهای زندگی با من خواهی بود

 

و من پذیرفتم که با تو زندگی کنم !

 

خواهش می­کنم به من بگو چرا در آن روزها مرا تنها گذاشتی ؟

 

خداوند پاسخ داد:

 

فرزندم تو را دوست دارم و به تو گفتم که در تمام سفر با تو خواهم بود

 

من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت حتی برای لحظه ای !

 

و من چنین نکردم

 

هنگامی که آن روزها یک ردِّپا بر روی شن­ها دیدی

 

این من بودم که تو را بر دوش کشیده بودم !

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در چهارشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۸۷ و ساعت 9:38 [ عشق بی پایان ]