شب فرا رسید و من به سیاهی آسمان خیره می شوم

         و دردی که باز در پاهایم افکنده شده

         و مرا پشت یک قفس تنگ و تاریک حبس کرده

         سکوتی مبهم همه جا فرا گرفته بود سکوتی که

          از خاطرات تلخ گذشته حکایت داشت

           خود را در آغوش مهتاب جای دادم و

           از دل شوریده و دیوانه وار خود گفتم

         گفتم که ناگهان چگونه به او تکیه کردم و حس کردم

          او همان کسی است که که دوستش دارم

         او را صدا زدم و در انتظارش ماندم در انتظارش ماندم

          تا شهد شیرین عشق را بنوشم

       چهره خورشید شهر دلم چه اندوهگین بود

        و نمی دانست که امیدی هست یا نه !!

       در طوفان غرور و بی مهریش صبوری را پناهگاه خود ساختم

       و من غربت خود را در این سکوت احساس میکنم 

      غربتی در این دنیای غریب

    من فرق سپیده و شامگاه را نمی دانم فقط منتظر حادثه ای هستم

   امشب هم آرزوی دارم آرزوی که خود را پشت واقعیتهای پنهان کرده

    و من صدای سرد سکوت خود را با خاطرات ورق خواهم زد

     رنگ درد را در خود دیدم

     درد بی مهری

    خاموشی و جدایی

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در جمعه هشتم شهریور ۱۳۸۷ و ساعت 19:13 [ عشق بی پایان ]