|
شب فرا رسید و من به سیاهی آسمان خیره می شوم
و دردی که باز در پاهایم افکنده شده و مرا پشت یک قفس تنگ و تاریک حبس کرده سکوتی مبهم همه جا فرا گرفته بود سکوتی که از خاطرات تلخ گذشته حکایت داشت خود را در آغوش مهتاب جای دادم و از دل شوریده و دیوانه وار خود گفتم گفتم که ناگهان چگونه به او تکیه کردم و حس کردم او همان کسی است که که دوستش دارم او را صدا زدم و در انتظارش ماندم در انتظارش ماندم تا شهد شیرین عشق را بنوشم چهره خورشید شهر دلم چه اندوهگین بود و نمی دانست که امیدی هست یا نه !! در طوفان غرور و بی مهریش صبوری را پناهگاه خود ساختم و من غربت خود را در این سکوت احساس میکنم غربتی در این دنیای غریب من فرق سپیده و شامگاه را نمی دانم فقط منتظر حادثه ای هستم امشب هم آرزوی دارم آرزوی که خود را پشت واقعیتهای پنهان کرده و من صدای سرد سکوت خود را با خاطرات ورق خواهم زد رنگ درد را در خود دیدم درد بی مهری خاموشی و جدایی |


