امروز سکوتی در جانم رخنه کرده بود و رویایی که در عالم  خیال با دست به گریبان بودم

دیدم نقشی دیگر بر لوحه قلبم حک شده با خود پنداشتم آمده اند این قلب پژمرده ام را زندگی

دوباره بخشد .

در آن پهنای بی انتهای چشمان خسته ام به دنبال گمشده ای میگشتم چشمان بی نوری که حاکی

از زندگی سرد و بی فروغم بود

زندگی که به نقطه صفر رسیده بود و پایان یافتنش همانند آبی گوارا برای این دل خسته بود

به ناگاه نقطه ای نورانی با نگاهم تلاقی کرد و دیگر چشمانم یارای ایستادگی نداشت

و بعد از آن سکوت وحشتناگ احساس کردم قدرتی در جانم دمیده است

خود را در جای زیبا دیدم که پرنده ها نغمه عشق می خوانند و دستی که مرا به سوی خود

می کشید

دستی آشنا که پیوندی جاودانه با قلبم بسته بود

ناگهان تاریگی همه جا فرا گرفت و دیدم این رویای بیش نبوده رویایی که زیبایی آن  مرا

در خود فرو برده بود . و از شیرینی آن قلب خسته ام در طپش دوباره افتاده بود

و ناگهان در آروزی دیدن او ناگهان قلبم به درد آمد و این جمله را در تک تک سلولهایم حک

 کردم

جمله ای که صحبت از عشق بود نه نفرت

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در جمعه پانزدهم شهریور ۱۳۸۷ و ساعت 21:30 [ عشق بی پایان ]