بعد از رفتنت دستان منتظرم را در باغچه احساس تو کاشتم تا به وقت آمدنت درختی شود .

از چشم انتظاری ها و تمام خاطرات کهنه ام قابی ساختم و بر دیوار آویختم .

  چند بغض و کینه همچون پیچکی بر استوارهای این قاب زخمی نشسته است

بعد از رفتنت لحظه ها رو می شمارم

اشک هایم رو پشت پاهایت می ریزم و آسمان را ملامت میکنم

تا شاید برای این دل خسته من تسکینی باشد

و به آخرین نگاه سردت که از پشت پنچره چشمانت طعنه وار به من میخندید

دل بستم تا شاید ......

و من تو را تنها میان تمام آرزوهایم آرزومی کنم تا زمانی که ابر نگاهت

باریدن آغاز کند .

و اینها نشانه های است از ............

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۸۷ و ساعت 23:38 [ عشق بی پایان ]